Saturday, April 30, 2016

توجه

برای مطالعه ی مقالات و مطالب قبلی، به بخش آرشیو در پایین صفحه مراجعه نمایید

بیانیه بمناسبت جنبش اول ماه مه

بیانیه بمناسبت جنبش اول ماه مه 
 
 
گرامی باد "اول ماه مه" روز جهانی کارگر. روز اول ماه مه روزی است که طبقه پرولتاریا، پس از دوقرن سرکوب خونین توسط طبقات و قدرت مداران فرادست یعنی بورژوازی و یاران و خادمان موقت و دانمی آن، توانست در یک مبارزه خونین، خود را از جایگاه یک طبقه مشخص به حاکمان جهان تحمیل نماید. این روز، روز تولد طبقه ی نام آشنا ی پرولتاریا است. طبقه ای که دیگر نه «درخود»، بلکه «برای خود» است. پرولتاریای نوین در روند مبارزات تاریخی خود یعنی از زمانی که در کنار سایر اقشار و طبقات اجتماعی برای "آزادی" خود و جامعه، از یوغ صاحبان سرمایه، نبردهای سرنوشت سازی را پیش برده بود، علاوه بر اینکه به تجارب ارزنده ای در انقلاب صنعتی دست یافته بود، و نیز توانسته بود با عبور از انقلابات انگلیس و فرانسه و انقلابات پرپیج و خم دهه سی قرن نوزده، با شناخت از تزها و برنامه های رنگارنگ سیاسی، اقتصادی، تاریخی و فلسفیِ این دوران، به ماهیت "یاران" نقاب دار خود یعنی گیزو ها و بلانکی ها و غیره که با بوسه زدن به شلاق، یعنی آن نمایش تاریخی، و سپس با بوسیدن دست مترنیخ مرتکب خیانت شده بودند، شناخت پیدا کند. 


همین پرولتاریا با حضور فعال خود در کمون پاریس، و درس آموختن از رویدادها و فجایع بعد از شکست آن، نه تنها به ماهیت مدعیانی که رهبری جامعه را در سر می پروراندند، پی برد، بلکه دریافت تزهای آن مدعیان، که اینک پس از شکست کمون در اسارتگاه ها و تبعیدگاه هائی که خداوندگارشان در قلب اقیانوسها برای آنها تدارک دیدند، چه مفهومی دارد. بلانکی ها و شرکا، معنای صلح اجتماعی و دولت سراسر خلقی و دموکراسی بورژوازی را زیر شلاق محافظین خود در آن جزایر دور، همچون ناپلئون بنا پارت (اول) تجربه کردند و دریافتند که گویا این سرنوشت محتوم همه آن خادمان و نوکران بورژوازی است که تاریخ مصرفشان بسر رسیده است. پرولتاریا با کسب تجارب ارزنده آموخت که، در عبور از تنگناها و لحظات حساس و پرپیچ خم مبارزه  و برای کسب پیروزی نه تنها باید صف سیاسی مستقلی داشته باشد، بلکه بدون اعمال قهر مادی (قهر انقلابی)، و واژگونی نظام سرمایه داری و استقرار دیکتاتوری پرولتاریای انقلابی، راه دیگری وجود ندارد. از سوی دیگر بورژوازی هم به تجربیات جدیدی در سرکوب مبارزات طبقه ای که تاریخ رسالت رهبری جامعه را بدوش آن گذاشته است؛ دست یافته بود. یکی از این تجارب برای طبقه حاکمه این بود که او دریافته بود که کار آمد ترین و مؤثرترین وسیله در مبارزه با پرولتاریا رخنه در درون این طبقه و اشاعه تفکرات انحرافی است. در این دوره، پردونیست که همان ادامه دهندگان آن ورشکسته های سیاسی بودند شکل گرفت که به خدمت سرکوبگران و جلادان پیشنیان خود درآمده بودند. و اینک در مقام مدیران و یا در موقعیت کارگران یقه سفید که در سازمان اجتماعی جامعه بکار گرفته شده بودند، از ِقبل غارت سرزمینهای تحت مستعمره و کشورهای زیر سلطه، صدقه می گرفتند. از این دوره به بعد است که سرمایه داری در درون طبقه کارگر منادیان و اجیر شدگان متعهد پنهان و آشکار پیدا می کند. این "منادیان" در زمانیکه مارکسیسم و جهانبینی علمی را به چالش می کشیدند ، جنبش "اول ماه مه " رخ داد. پراتیک "شیکاگو" یکبار دیگر بر تجربه کمون پاریس صحه گذاشت. بورژوازی جنبش پرولتاریا را بخون کشید، اما این کارگران که مسلح به تجربه ی "کمون" بودند، کوتاه نیآمدند. گرچه این جنبش به پیروزی نهائی نرسید، ولی با تمام وقایع تلخ و فجیعی که سرمایه داری در سرکوب آن مرتکب شده بود، دست آوردها، خصوصأ دست آوردهای سیاسی و صنفیِ آن پیروزی عظیم برای جنبش بود. چراکه  برای اولین بار در تاریخ، آنهم در کشوری که بردگی امری عادی محسوب می شد، یک طبقه زیر دست اراده خود را به طبقات و اقشار فرادست تحمیل کرده بود، و مهمتر اینکه با قانونی کردن آن، بورژوازی را ملزم به رعایت آن کرده بود. 


اما با وجود این تجربه بزرگ، پرودونیست ها همچنان در رد مارکسیسم پافشاری می کردند. رد مارکسیسم، بمفهوم رد رسالت تاریخی پرولتاریا، و رد رسالت پرولتاریا، یعنی تائید سرکوب جنبش های ملی در سراسر جهان از جمله در اروپا بود. جنبش ملی توده ها در اروپا و بالکان و روسیه و بطور عموم در سراسر جهان توسط جلادان اتحاد مقدس از دهه سی قرن نوزده به شدت سرکوب گردید. با سرکوب این جنبش، شرایط برای پرولتاریای این کشور بسیار خطرناک و سخت شده بود. بورژوازی کشورهای متروپل که در این زمان شدیدا به ارتجاع پیوسته بود، پایگاه مطمئنی برای کشورهائی چون لهستان و روسیه و دیگر کشورها گردید. اما سال ۱۸۴۸ و حضور شبح کمونیست در اروپا، زنگ خطر را برای مرتجعین جهان از جمله انگلیس به صدا درآورده بود. از این زمان به بعد بود که مرتجعین جهان از جمله فرانسه کمر همت به ریشه کنی  تأثیرات انقلاب فرانسه  در کشورهای جهان، بستند. روسیه این عضو اتحادیه مقدس، در ایفای نقشی که جهان سرمایه داری در استقرار نظم جهانی به آن محول کرده بود، از همه مهمتر و فعال تر بود. این زمان در ایران مصادف است با سلطنت ناصرالدین شاه و وزیر محبوب اش امیر کبیر. این شخصیت سیاسی یعنی امیرکبیر به آن نحوی که بر همه معلوم است، از سر راه برداشته شد. اما زمانه یعنی دوران بعد از سال ۱۸۴۸ با گذشته متفاوت بود. محو فیزیکی و یا آلترناتیوهائی مثل جمال الدین اسد آبادی و افرادی از این قماش که ترشحات تفکرات تولستوئی و شرکاء آنرا نشخوار می کرد، نمی توانست چاره ساز باشد. بی بضاعتی سرمایه داری در مبارزه با جهان بینی علمی، ایجاب می کرد روش های دیگری بکار گرفته شود. پس چاره را در این می دید که به میراث ناپلئون بناپارت متوسل گردد. یعنی بخدمت گرفتن مذهب و کلیسا، توامأ با پلیس برای سرکوب خیزش و انقلاب مردم. از نظر ناپلئون، «سازمان کلیسای کاتولیک ... نیروئی بود که نادیده گرفتن آن امکان نداشت ». او می گفت :"سرشت آدمیان چنان است که دوست دارند خرافات را باور کنند. بهتر است که راه کلیسا را بروی آنها باز کنیم تا بروند و به تعالیم مذهب ساختگی گوش دهند و اجازه ندهیم که زیاد فلسفه بافی کنند". و استدلال می کرد، همانگونه که برای جلوگیری از ابتلای مردم به آبله واکسن تلقیح می کنند. 


از بُعد روانشناختی توده ها و جامعه شناسی، دو مولفه مهم یعنی سرکوب و تحمیق، قوی ترین تضمین برای کنترل است. این میراث ناپلئون بود که سرمشق مستشارالدولۀ برای نوشتن کتابی بنام "یک کلمه، یا قانون" شد. که امروزه جمهوری اسلامی میوۀ آن "تخم" است. نوشتن این کتاب مصادف است با لغو مناسبات سرواژ در روسیه اما بدون اینکه موژیک به کشاورز تبدیل گردد. مناسبات فئودالی از نظر قانونی لغو گردید اما تزاریسم پا برجا ماند، و خود را برای سرکوب جنبش های ملی در امپراطوری اش و کشورهای همجوار، از اکراین گرفته تا خاور دور، از سیبری گرفته تا ولادی وستوک آماده می کرد. علاوه بر این در کشورهائی همچون لهستان، اسکاندیناوی، مغولستان، قفقاز، گرجستان، و ایران زیر سرنیزه قزاق روس و پلیس جنوب و ژاند ارمری سوئد که در کنار ترکیه عثمانی حافظ منافع آلمان بود، قرار گرفت.


پرولتاریا که در روز اول ماه مه ، مهر رسالتش را در رهبری مبارزات توده ها بر صفحه تاریخ حک کرده بود، از درون دچار آفت پردونیسم است. جنبش کمونیستی در هیچ نقطه از جهان قادر نبوده راه خروج از این بن بست را پیدا کند. همانطوریکه در بالا اشاره شد روسیه با آن سیستم سرواژ و عقب افتادگی، توانست سرواژ را بصورت مهندسی شده بدون دغدغه لغو کند. تنش های اجتماعی و جنبش ها در زیر سرنیزه تزار و سردرگمی جنبش کمونیستی، کاملا قابل کنترل بود. انقلاب سال ۱۹۰۵، و انقلاب ۱۹۰۷ و در پی آن شورش ۱۹۱۰ سردرگمی جنبش کمونیستی را به اسفناک ترین وجهی نشان می دهد. کار بجائی کشیده شده بود که بخش عظیمی از روشنفکران، جامعه دهقانان را به صرف اینکه فقیرترین و "قاطع" ترین و بیشترین جمعیت کشور را تشکیل می دهد، رهبر مبارزات انقلابی تصور کنند. از سوی دیگر جریانهائی از درون سوسیال دموکراسی پیدا شدند که با تکیه به تز مارکس، برای بورژوازی و حتی تزاریسم، مشروعیت تاریخی قائل بودند. این «جریانات سیاسی» عقب ماندگی روسیه را دلیل و بهانه ای قرار دادند تا صف پردونیست ها را طولانی تر نمایند. وضع آشفته سیاسی و مشخص نبودن صف پرولتاریا در مقابل گرایشات مختلف از جریانات سیاسی از جمله رخنه کنندگان در صف جنبش پرولتاریائی، یکی از مسائل مهم شکست جنبش ۱۹۰۵ و بدنبال آن جنبش ۱۹۱۰ در روسیه و کودتای استولیپین و سرخوردگی توده ها از سال ۱۹۰۷ تا ۱۹۱۲ گشت. این سرخوردگی زمینه بسیار مساعدی برای تز انحرافی جریانهای سوسیال دموکراسی و بخصوص تز پلخانف شد. پلخانف ایست ها از آنجائی که بر نظریه مارکس تکیه داشتند از پردونیست ها خطرناک تر بودند. 


پلخانف ایست ها با یک رویکرد آکادمیکی و به اصطلاح درک "مدرسی" از انقلاب دچار اشتباه فاحشی شده بودند. در حقیقت آنها در پی آن بودند که رسالت تاریخی سرمایه داری را ازلی و ابدی نشان دهند. تز آنها متکی به عقب ماندگی کشور روسیه بود. از نظر آکادمیکی این موضوع بسیار درست است. برای نمونه با وجودی که در کشورهای هلند و بلژیک وحتی اسپانیا گام های بزرگی در راه انقلاب صنعتی برداشته بودند ولی انقلاب درکشوری انجام گرفته بود که هیچ یک از عوامل لازمه آکادمیکی برای انقلاب صنعتی را دارا نبود. انقلاب صنعتی در جامعه ای به پیروزی می رسد که بورژوازی آن نه تنها حرفی برای گفتن باید داشته باشد، بلکه باید بتواند حکومت کند. لازمه ی حکومت کردن در ابتدا حل مسئله زمین است. یعنی کشاورزی باید بیشترین سطح تولید و بالاترین رادمان را داشته باشد. از طرف دیگر، از چنان اقتصاد پررونقی باید برخوردار باشد که بتواند انباشت لازمه را برای توسعه خلق کند، تا در پرتو آن بتواند تمام تضادها، تفاوتها و عقب ماندگی های جامعه کهن را در تضاد بین کار و سرمایه خلاصه کند. البته در این ارتباط گرچه در مقالات متعدد مسائل را توضیح داده ام، اما بصراحت باید گفت که، حق تعیین سرنوشت ملی نمی تواند و اجازه ندارد مانع تحقق حق طبقه کارگر بر دیکتاتوریش گردد. پرواضح است که اولی باید پشت سر دومی قرار گیرد. و گذشته از حق تعیین سرنوشت ملی، حق طبقه کارگر در تحکیم قدرتش نیز وجود دارد، که در اینجا حق تعیین سرنوشت ملی در تضاد با حق بالاتری قرارمی گیرد. یعنی حق طبقه کارگر بقدرت رسیده، در تحکیم قدرتش.


حال با این توضیحات مختصر، امروز مردم سراسر جهان و بخصوص پرولتاریا و پیشاهنگان راستین آن یعنی کمونیستها به استقبال این روز می روند. و اگر سایر طبقات اجتماعی از جمله بورژوازی و خادمان آنها فریبکارانه در این " بزرگداشت " شرکت فعال دارند، بخاطر پشتوانه تاریخی این روز است، که ریشه در تاریخ جامعه بشری دارد. اما ماه مه که مصادف با ماه اردیبهشت است، هم چون طبیعت خالق زیبائی های دیگری نیز هست. در یکی از روزهای این ماه بود که پرچم سرخ پرولتاریا در سال ۱۹۴۵بر فراز کاخ رایشتاگ در برلین، به اهتزاز درآمد، تا بشارت تولدی دیگری در قلب جهان "وحوش" باشد. در شرایط حاضر که مشروعیت بورژوای در تمام زمینه های اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اخلاقی-  در نزد عقب افتاده ترین عناصر اجتماعی به زیر سئوال رفته است. و در شرایطی که هر روزه جهان شاهد درگیرهای آشکار و روزافزون جناح های مختلف سرمایه و عمیق تر شدن تضادهای فی مابین امپریالیست ها بر سر منافع شان در مناطقی از جهان و یا مسائلی است، نشانی بارزی از وخامت اوضاعی را می دهد که دربیش از نیم قرن گذشته چندان سابقه ای نداشته است. گرچه تردیدی نیست زمینه ی این جنایت ها، یاغی گری ها، تشدید اختلافات ملی و قومی و فرقه ای و مذهبی، نسل کشی ها و تصفیه های اتنیکی در مناطقی که مزدوران بومی برای این امر وظیفه مند شده اند، سازماندهی و هدایت جریانات تروریستی مذهبی و جریانات باج بگیر غیر مذهبی که با دست زدن به ترور و ایجاد رعب و وحشت میان مردم، برای برون رفت نظام سرمایه داری از بحران کنونی مهندسی و سازمان داده شده است، اما بعید به نظر میرسد، خود سرمایه داری بتواند از این وضعیت راه حلی برای برون رفت داشته باشد. جنگ و نسل کشی ائیکه در سراسر جهان از جمله در سوریه، عراق، یمن، سومالی، لیبی، افغانستان، پاکستان، برمه، چین ، بنگلادش، اکرائین، و غیره و در مرزهای روسیه جریان دارد، نمی تواند بارقه امیدی برای برون رفت از بحرانی باشد که امروز جهان درگیر آنست. آتش این بحران در کنار مسائل سیاسی دیگر، از جمله اختلافات کشورهای عضوء اتحادیه اروپا بر سر یونان و مسائل دیگر، و همینطور اختلافات فرانسه و انگلیس که کشورهای محوری اروپا محسوب می شوند، در مورد مسائل جهانی، مسائلی که بر سر آفریقا، آمریکای لاتین، چین و بالاخره مسائل خاورمیانه و غیره درجریان است، تصویری که از وضعیت بدست می دهد، و با نیم نگاهی به شعارها و یا برنامه های سازمان ها و احزاب مختلف در هر یک از این کشور، که با شور و هیجان برای فریب مردم براه انداخته اند، حتی برای خودشان نیز معلوم گشته است عمر این فریبکاری ها چندان طولی نمی کشد. از این روست که این جهانخواران متوحش به هراس و وحشت افتاده اند. و توله سگ وار بدنبال هم راه افتاده اند تا مسائل را به سرانجام برسانند. هراس این جهان خوران را از زبان نوکران شان نظیر جمهوری اسلامی و مزدوران قلم بدست شان می توان بخوبی مشاهده کرد. هراس از "سر خ"، سرخی که دارد زردی آغشته بخود را که از آغاز انقلاب ایران بدان آغشته شده بود، آهسته اما پیوسته از خود می زداید.


 ارمغانی که "اول ماه مه " یعنی اولین جنگ طبقاتی با برنامه و استقلال پرولتاریا برای آزادی بشریت از قید "وحوش متمدن" به مبارزین کمونیست ارزانی داشت، تحقق بخشیدن آرمانهای دروغین بورژوای است. از این زمان به بعد است که پرولتاریا به تجربه دریافت که آزادی اش از بردگی نوین در گروه آزادی تمام بشریت از ستم اقتصادی، فرهنگی، جنسیتی و عقیدتی و غیره است. شاید دیگر لازم نباشد تاریخچه این حادثه ی مهم تاریخی و زمان و مکان آنرا مجددا تکرار کنیم . مسلم می دانم که لااقل تمام روشنفکران و فعالان جنبش کارگری و حتی عقب افتاده ترین قشر طبقه کارگردر سراسر جهان، اگر از پیام این جنبش به جامعه بشری و رسالتی که تاریخ از آن زمان به بعد بر دوش طبقه کارگر نهاده است، اطلاع کافی نداشته باشند، مسلم است حکایت و روایتی که بورژوازی و سایر طبقات اجتماعی به انواع مختلف از جمله از طریق کتاب های درسی در اختیار جامعه گذاشته است، ما را از شرح واقعه و تاریخ و محل آن بی نیاز می سازد. و اما مضحکه تاریخ این است که در بزرگداشت این روز مانند روز بزرگداشت "زن" یعنی روز 8 مارس ، که ارمغان جنبش پرولتاریا برای بشریت است، دشمنان بشریت یعنی بورژوای از خود بیشتر "شور و هیجان" نشان می دهد. گویا فراموش می کنند که از زمان پیدایش جامعه مدرن یعنی از همان آغاز انقلاب صنعتی در قرن شانزدهم تا تولد پرولتاریا، بعنوان یک طبقه برای خود و نه در خود، این منادیان آزادی و حقوق بشر، نه تنها دهقانان و محرومان بجا مانده از جامعه کهن را با بیرون راندن از سازمان اجتماعی کار، به طفیلیِ جامعه مبدل می کردند، و یا مانند ایرلندیها و لهستانی ها و چینی ها و بومی های قاره آمریکا و یا سیاهان افریقا به برده گی می کشاندند، طبقه کارگر این بردگان نوین و تولید کننده "نعم" مادی، تا آنموقع که هنوز به بلوغ نرسیده بود، وسیله ای در دست بورژوازی برای تسویه حساب این طبقه با بقایای جامعه کهن قرار می گرفت.


زنده باد جنبش اول ماه مه
پرتوان باد مبارزات متحد طبقه کارگر جهانی

روزبه کوراغلی
سی آپریل ۲۰۱۶ برابر با یازده اردیبهشت ۱۳۹۵


 

Sunday, November 15, 2015

در محکومیت موج سرکوبها و دستگیری های اعتراضات اخیر آذربایجان



روز جمعه پانزده آبان، شبکه دو تلویزیون رژیم جمهوری اسلامی در برنامه کودکان بنام "فتیله"، بار دیگر ذهنیت آلوده به راسیسیم و شووینیسم را با هتک حرمت شأن و کرامت میلیون ها مردم ترک بمنایش گذاشت. در واکنش به این اقدام تلویزیون حکومت، که هدفی جز تحقیر و تخفیف حرمت و شأن و کرامت انسان نداشته است، مردم ترک در مراکز چهارگانۀ آذربایجان_ تبریز، اورمیه، اردبیل و زنجان و دیگر شهرها و نقاط مختلف ترک نشین ایران، اعتراضاتی را سازمان دادند، که کماکان ادامه دارد. حکومت برای سرکوب و مهار شورش مردم در اکثر شهرهای آذربایجان، نیروی سرکوب خود را وارد عمل نموده است و این سرکوب ها با موج وسیعی از دستگیریِ تظاهر کنندگان و فعالین جنبش آذربایجان همراه بوده است.  

نمایش بظاهر طنز آمیز "فتیله" که چند سالی است برای باصطلاح «سرگرمی و آموزش» کودکان تهیه و پخش می شود، در این برنامه می خواهد نحوه مسواک زدن کودک را، و صد البته با ادبیات آلوده به لجن توضیح داده باشد. سوژه ی برنامه پدر و پسری است که زبان شان ترکی است، و بمانند هر برنامه مشمئز کننده ای دیگر از این قبیل، صدا و سیمای رژیم تلاش کرده است فهم و شعور انسان را به تفاوت های فرهنگی و زبانی نسبت داده باشد. تا بدین وسیله ذهن کنجکاو کودک را که بوسیله حس بینائی و شنوائی از پیرامون خود شناخت پیدا می کند، از فضولات لمپنیزم فرهنگی پر کرده باشد. روشن است زیر بنای فکر کودکی که بدین گونه آموزش می بیند، در آینده وقتی می خواهد وظایف و مسئولیت هائی را در عرصه تولید اجتماعی بر عهده بگیرد، چه تاثیرات مخربی را در ساختارهای علمی، آموزشی، فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی بجا خواهد گذاشت. فهم عمق پلشتیِ این عمل بظاهر آموزشی و سرگرم کننده، اهداف و مجرای تولید و بازتولید آن که بصورت سازمان یافته و سیستماتیک از دوره حکومت پهلوی در دستگاه تبلیغی و رسانه ای حاکمیت جایگاه متخص پیدا کرده است و در حکومت جمهوری اسلامی با وقاحت تمام استمرار یافته است، برای انسانی که کوچکترین اطلاعاتی از مناسبات حاکم بر جامعه دارد، چندان سخت نیست.

اینکه ادبیات تحقیر و تخفیف مولود نظام بردگی است، و این فرهنگ سرشت و شالوده ی ادبیات جامعه طبقاتی را می سازد، تردیدی نیست. مسلم است با ریشه دار شدن تضادهای اجتماعی، این رفتارهای غیر انسانی نیز به همان نسبت عمیق تر می گردد. طبیعی است اینجا وقتی طبقه حاکمه و عناصر حامی آن، مردم را مورد تحقیر و تخفیف قرار می دهد، بدین خاطر است که می خواهد طبقه فرودست جامعه را نه فقط با سرکوب فیزیکی بلکه با سرکوب فرهنگی نیز زیر سلطه درآورد. و با اشاعه ی ادبیات سخیف و مزموم، فرهنگ خود را بر مردم حقنه نمایند. گذشته از آن اساس حکومت پلید جمهوری اسلامی متکی بر سرکوب، بی حقوقی و تحقیر و تخفیف شکل گرفته است. حال شاید این سئوال در ذهن متبادر شود که، پس چرا زبان و فرهنگ فارسی از طرف حکومت و یا بردگانی که کارشان جز تحقیر و تخفیف دیگران نیست، بسخره گرفته نمی شود، و این توهین ها فقط شامل حال ملیت های تحت ستم فرهنگی است. اولأ باید بدانیم فرهنگ حاکم بر جامعه، فرهنگ طبقه حاکم است. و تا زمانی که بردگان زیر سلطه ی این نظام هستند، نمی توانند از بی فرهنگی هائی که بجای فرهنگ بر جامعه حقنه شده است، خلاص شوند. ثانیأ باید متوجه بود زبان و فرهنگ فارسی علاوه بر اینکه متعلق به بخشی از مردم این سرزمین است، زبان و فرهنگ حکومت نیز هست. در چنین جامعه ای که مملو از تضادها و پلشتی ها است حکومت نمی تواند ابزار خود را تحقیر نماید، چرا که ابزاری که خود را تحقیر نموده باشد، بعنوان وسیله ی تحقیر دیگری نمی تواند مورد استفاده قرار گیرد. ثالثأ دامن زدن به اختلافات فرهنگی، ملی و مذهبی توسط طبقه حاکمه یکی از شیوه هائی است که از اتحاد و پیوستگی زحمتکشان و فرودستان در جامعه طبقاتی جلوگیری می کند. و فرودستان و زحمتکشان این ملت ها را دقیقأ به مسیری هدایت می کند که رودرروی هم قرار می گیرند. رشد افکار ناسیونالیستی از اهداف و برنامه های مهندسی شده در نظام سرمایه داری است، خصوصأ این حکومت پلید برآمده از آن. چرا که ناسیونالیسم برخلاف تصور نادرست بسیاری، که فکر می کنند، در مسیر منافع مردم عمل می کند، اتفاقأ برعکس تمام عملکرد ناسیونالیسم بر ضد منافع مردم است، چرا که او ملزم است تمام پتانسیل مبارزات اجتماعی را در مسیر توهمات ذهنی صرف کند. ناسیونالیست برده ی تحقیر شده ای است که هرگز نمی تواند از اسارت بردگی نجات یابد، او همانند یک مذهبی برده وار محکوم به سجده در برابر معبود است. برای همین است امروز جمهوری اسلامی بسیجی های خود را به نگهبانی و تامین امنیت عده ای سرخورده و ناآگاه کورش پرست می فرستد، چفیه بر گردن کورش می اندازد، اما تجمع کنندگان قلعه بابک خرمدین را با گلوله پاسخ می دهد. چرا که او فرق این دو تجمع را بخوبی می داند. گرایش به افکار بابک خرمدین یعنی رستاخیز خلق و قیام علیه بیداد. و گرایش به کورش یعنی پذیرش جنایت و دم فرو بستن. رژیم از بیداری خلق در هراس است، نه از سجده بر معبود مفلوک. درک این تفاوتهاست که می تواند جنبش ملل تحت ستم را که از ستم مظاعف طبقاتی، جنسیتی و فرهنگی رنج می برد از توطئه ها و دسیسه های حکومتی و عناصر نفوذِی آن و همینطور از ذهنیت ناسیونالیزم ویرانگر که موانع اصلی در شکل گیری اتحاد و همبستگی میان تمام زحمتکشان ساکن ایران است، رها سازد، و این جنبش را در مسیر انقلابی هدایت کند. و تا زمانی که این نظم پلید سرنگون نشده است، شأن و کرامت انسان بی بهاترین کالا خواهد بود. این نظم جهنمی دفن نمی شود، مگر با اتحاد و همبستگی تمام خلق های ایران زیر پرچم طبقه کارگر انقلابی. اما این بدان مفهوم نیست، که امروز از خواسته ها و مطالبات بر حق و دمکراتیک ملل تحت ستم و شعارهای مترقیِ اعتراضات اخیر دفاع نشود. آنانی که در خارج این گود به تماشا نشسته اند و یا احیانأ به مذمت شورش برحق مردم دست می یازند، اگرچه بظاهر ادعا کنند علیه جمهوری اسلامی هستند، در عمل نمی توانند از ذهنیت شوونیستی خود که دقیقأ با رژیم جمهوری اسلامی و سلطنت طلبان در انطباق قرار گرفته است، تبری جویند. مردم انقلابی آذربایجان که بقدمت جنبش انقلابی ایران در برگ برگ تاریخ مبارزات این سرزمین حماسه ها خلق کرده است، هدف این سکوت و بی تفاوتی را تشخیص می دهد و بسادگی از این مسائل عبور نخواهد کرد. این مردم بصرف یک توهین بیرون نیامده است، چرا که اولأ ادبیات توهین ریشه در موجودیت این نظام دارد، در ثانی این عمل شرورانه ی رژیم روزنه ای باز کرده است تا مردم فرصت فریاد در گلو خفته ی خود را با طرح مطالبات شان به کف خیابان بیاورند. روشن است این حکومت بمانند حکومت پهلوی از دل سرکوب و کودتا بیرون آمده است، لذا قادر به ادامه حیات ننگین خود نخواهد بود، مگر مدام دست به بحران آفرینی نزند. تحقیر و تخفیف مردم آذربایجان نیز با همین هدف صورت گرفته است. حال شاید بپرسید، حکومتی که خود در بحران است، لاجرم منطق حکم می کند، حداقل دست به ایجاد بحران نزند.! پاسخ به این سئوال مستلزم درک شرایطی است که رژیم با آن روبروست. در سی و اند سال گذشته رژیم هر بار با بحران روبرو بوده است، تمام معضلات و بدبختی هائی را که بر مردم به ارمغان آورده است، بر گردن امریکا و غرب و غیره می انداخت، حالا که مسائل اش را با این باصطلاج دشمنان مجازی خود حل کرده است، باید روش دیگری را پیش بگیرد تا با تمسک به آن از برآمد جنبش های اجتماعی که به آتش زیر خاکستر تبدیل شده اند، جلوگیری نماید. یکی از این جنبش ها، جنبش ملل تحت ستم است که در شرایط کنونی به حادترین وضعیت خود رسیده است، مهار این جنبش امکان پذیر نیست مگر با ایجاد بحران. این بحران فرصتی را مهیا می کند تا بتواند اولأ قدرت عمل را در تقابل با نیروهای انقلابی به نفع ناسیونالیست ها تغییر دهد، و شعارهای نفرت انگیز خود وارد جنبش نماید، تا جنگ علیه رژیم را به جنگ مردم علیه همدیگر تبدیل کند. و هم فرصت شناسائی فعالین جنبش پیدا کرده باشد. همچنانکه جنبش دانشجوئی را با همکاری جریانات پرو صهیونیستی و پرو سرمایه داری که نقاب «کارگر» و «کمونیست» بر چهره زده اند، توانست مهار کند، طوری که در بیش از ده سال گذشته ندائی از این جنبش شنیده نشده است.

پرتوان باد مبارزات مترقی و عدالت طلبانۀ جنبش دمکراتیک آذربایجان

روزبه کوراغلی
شنبه بیست سوم آبان ۱۳۹۴ برابر با چهارده نوامبر ۲۰۱۵

Monday, October 5, 2015

دورانهای سرنوشت ساز لحظات بی بازگشت است


دورانهای سرنوشت ساز لحظات بی بازگشت است!
بمناسبت کشتارهای دهۀ خونین شصت

سرکوب انقلاب مردم ایران و کشتارهزاران زندانی سیاسی و عقیدتی توسط جمهوری اسلامی، نه نقطه آغاز، و نه مرز پایان بر این جنایت ها و شناعت ها است. تابستان خونین شصت هفت، اوج درندگی و سبعت جمهوری اسلامی این جنایتکارترین و تبهکارترین مکمل نظام سرمایه است. تاریخ دهشتناکی که فجایع خونین سالهای قبل و دوران نه چندان دور سیاه پهلوی را بر بسیاری، که چندان با حقایق تاریخی آشنا نیستند، به پرده ی محاق برده است. در چنین وضعیتی گرامیداشت یادمان این کشتارها نمی تواند صرفأ به افشاگری جمهوری اسلامی، اندک تشری به نظام سرمایه داری و یادآوری این فجایع محدود شود. گرچه افشاء جنایت های کل نظام جهانی و این حکومت پلید برآمده از آن برای روشن کردن اذهان بی اطلاع جامعه لازم و ضروری است، اما کل مسئله نیست. اگر معتقدیم وضعیت امروز محصول شرایط گذشته بوده، و شرایط امروز آینده را بنا خواهد نمود، پس مسئولیت داریم به تحلیل مشخص از شرایط مشخص بپردازیم. 

بررسی و تحلیل کشتارهای دهه خونین شصت و اینکه چرا به یادآوری گذشته نیاز داریم، بدین خاطر است که اولأ از تجربیات گذشته درس آموخته باشیم و این آموزه ها را پرتوی سازیم برای امروز و راه آیندگان. ثانیأ ضعف ها و دلایل ناکامی ها را بشناسیم و به نقد بیرحمانه برآنها برآییم. تنها با این رویکرد است که انسان تاریخ ساز با مسئولیت خویش آشنا میشود، و در جهت رشد و تکامل سازمان فکری خود بر میآید. تاریخ مبارزات گذشته بارها اثبات کرده است، آن تفکری می تواند نقش تعیین کننده در تعالی حرکت تاریخ و دورانهای سرنوشت ساز ایفاء کند که از انسجام عملی و دانش آگاهی برخوردار باشد، که ثمره ی جهان بینی علمی است. در خارج از این خصوصیات، آنچه انجام پذیرد اگر نگویم جز رفع تکلیف است، حداقل مسئولیت تاریخی را بر نمی انگیزد. در اینجا ضروری می بینم به موضوع برخورد با جانیان این کشتارها در حدی که چهارچوب بحث اجازه می دهد، بپردازم. چرا که برداشت انتزاعی، متدولوژی عدالت را در نزد بسیاری از افراد و جریانات دچار ناروشنی و ابهام نموده است. و چنین پنداشته می شود، هدف این ایده انتقام و تقاص است. منشاء این تفکر پوسیده و غلط چیزی نیست جز رسوبات بجا مانده از فرهنگ نظام سرمایه داری و مذهب که تمام خصوصیات ضد انسانی و توحش را در خود جای داده است. ظاهرأ اینگونه برداشتهای نادرست عده ای ناآگاه را همراه خود نموده است. اما روند تحولات اجتماعی بگونه ای نیست که ناآگاهی ها و فرصت طلبی ها امکان استتار پیدا کنند. مسئله ی کشتارهای سی و اند سال رژیم نه امر شخصی بلکه در ادامه ی سرکوب انقلاب صورت گرفته است، و موضوعی است دقیقأ مرتبط با انقلاب. برخورد بدان نیز فقط در چهارچوب قدرت سیاسی طبقه کارگر امکان پذیر است. 

فلسفه انقلابی که متکی به قدرت اکثریت جامعه، یعنی توده های کارگر و زحمتکش است، برانداختن ماشین دولتی و دستگاه سرکوب آنست، و دفن پلشتی ها و چرک و خون که در اشکال مختلف توسط این نظام اعمال شده است. این انقلاب نمی تواند، با پرچم طبقه کارگر به گرداب افکار آنارشیستی بیافتد، که هدفی جز اخلال در امر انقلاب ندارد. توده های آگاه نه تنها از مبارزات تاریخی سرزمین شان اطلاع دارند، بلکه از جنایت های سوسیال دمکراتهای اروپا در همدستی با فاشیزم و منشویک های دوران قبل از انقلاب اکتبر نیز بخوبی آگاهند. همچنانکه به جنایت های کودتاچیان شیلی و آرژانتین، یونان و ترکیه و غیره و نتایج دادگاههای بین الملی از محاکمات صوری آنان واقف هستند. در این انقلاب که برنامه های خود را از دل جنبش و بر پایه ی آموزه های سوسیالیزم تدوین می نماید، اگر رهبری جنبش، تعرض نظامی را در برنامه های تاکتیکی خود قرار می دهد، این تاکتیک صرفأ جهت تسریع امر انقلاب است، که بصورت تعرض سیاسی در اشکال مختلف توسط توده های کارگر و زحمتکش پیش برده می شود. این تعرض نظامی تمایزات و تفاوتهای آشکاری با اسلحه بازی و ترور دارد، که امروز برخی جریانات در تلاشند به آن نام مبارزه مسلحانه بدهند.
اما زمینه ها و یا بهتر است بگویم سنگرهای پوشش داده نشده در قبل از قیام که منجر به شکست انقلاب شد، و فرصت را به خمینی جنایتکار و دارو دسته آن مهیا کرد تا آن جنایات هولناک را مرتکب شوند، کدامین بودند. اهداف و برنامه های انقلاب تا چه درجه ای متکی بر جهان بینی علمی بود، که نتوانست شور انقلابی را به شعور انقلابی و آرمانگرائی را به آرمان خواهی مبدل نماید، تا بدینوسیله با کاردانی و بکارگیری تاکتیک های انقلابی از این طوفان عبور کند. عنصر آگاهی چگونه توانست مشت گره کرده ی مردم را در برابر حکومت وابسته به امپریالیزم و فاسد شاه به پیروزی برساند، اما در کوتاه زمان و در یک توطئه سازمان یافته و برنامه ریزی شده، شاهد قدرت گیری جنایتکاران جدید شد. جنایتکارانی که قدرت ارتجاعیِ امپریالیزم را زیر پرچم وهم آلود دین و مذهب و خرافات پوشش داده بودند، تا اینبار جنایات سرمایه را با فرامین آسمانی پیش ببرند. آن احساس مسئولیتی که در افکار روشنفکران و آزادیخواهان و کارگران و زحمتکشان آگاه و انقلابی، برانگیخته شد، تا در برابر رژیمی قرار گیرند که حتی با شقی ترین شکنجه ها و کشتارها و برپا کردن چوبه های دار نتواند مبارزه و مقاومت را درهم شکند، چگونه توانست از شعارهای پوپولیستیِ خمینی جنایتکار عبور کند، و منافع انقلاب را از توطئه ها و دسیسه های ضد انقلاب تشخیص دهد. اگرچه بسیاری از این جانفشان راه انقلاب، با تاریخ مبارزات و انقلابات پرولتاریای جهان و حتی با تاریخ مبارزات سرزمین خویش چندان آشنا نبودند. پس دلایل شکست انقلاب و به یغما رفتن دست آوردهای قیام چه بود.؟
بحث بر سر یک شورش و یا یک حرکت خودبخودی نیست. مفهوم انقلاب در هیچ کدام اینها تجلی نمی یابد. شکست انقلاب را نمی توان فقط در همکاری حزب توده و جریان اکثریت که به بخشی از بازوی سرکوب ضد انقلاب تبدیل شده بودند و یا توطئه آشکار امپریالیست ها، که هر دو عامل نقش مهمی در نابودی انقلاب ایفاء کردند، توضیح داد. و همچنین با گرایش غالب مذهب در میان توده ها، که افراد و جریاناتی مدام بر روی آن تاکید می ورزند. اگر چنین باشد، پس نقش نیروی محرکه انقلاب و آنهائیکه که باصطلاح خط و مرز خود را با ضد انقلاب و حامیان امپریالیستی آن روشن کرده بودند را چگونه می توان توضیح داد. سرنگونی سلطنت، تشکیل شورای کارگران نفت و شوراهای ترکمن صحرا و سنندج محصول حرکت بخودبخودی و اراده گرایانه نبود. گذشته از آن دین و مذهب و منادیان و مبلغین شیاد و حیله کار آن، این مدافعین استبداد و استعمار و جنایت، اولین بار نبود که توسط نظام سرمایه داری بمثابه ابزار سرکوب بر علیه انقلاب بخدمت گرفته می شد. این حیله و ترفند را ناپلئون بنابارت که هیچ تعلقی به مذهب و کلیسا نداشت زمانی که مردم دست به شورش زدند، بکار بست. او معتقد بود «تا زمانی که کلیسا و مذهب می تواند در تحمیق توده و فرمانبری آن از حاکمیت مفید واقع شود، باید از این ابزار گمراهی سود جست.» 

همین توده ها صلاحیت و قاطعیت انقلابی خود را در پیروزی قیام بهمن ۵۷ و سرنگونی رژیم شاه که در تحمیق توده ها از هیچ کمکی به مبلغین مذهبی کوتاهی نکرده بود، به اثبات رسانیده بود. فتوای خمینی این جورثومۀ امپریالیست ها، یک روز مانده به پیروزی قیام که می گفت من حکم جهاد نداده ام، چیزی جز هراس و وحشت از گسترش آتش انقلاب نبود، مردم نشان داد نه اسیر خرافات و مذهب است و نه با فرامین خمینی شیاد از ادامه حرکت باز می ایستد. همچنانکه به موعظه های بازرگان و طالقانی و غیره گوش فرا نداد. شکست انقلاب به خلاء سازمان انقلابی طبقه کارگر و رهبری انقلابی برمی گردد. این خلاء باعث شد عده ای باصطلاح روشنفکر که نه از تضاد کار و سرمایه فهمی داشت و نه از تضاد بین امپریالیست ها، تضاد خلق با شاه را که اینک سرنگون شده بود، هدف نهائی انقلاب معرفی کند. و به مردم حقنه کنند، انقلاب پیروز شده است و انقلاب را باور کنید. این سنگر خالی برای امپریالیست ها و ضد انقلاب روزنه ای باز کرد تا انقلاب توده ها با وضعیت تراژیکی به نابودی کشیده شود. وگرنه در گذشته نیز همانند مقطع حساس انقلاب مشروطیت، در دوره ای که عقب ماندگی های تاریخی و مناسبات نظام فئودالی فقر سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی را بصورت اسفباری بر جامعه تحمیل نموده بود و در شرایطی که از سه جبهه ی ارتجاع داخلی و خارجی مورد یورش بود، همین مردم توانست با هدایت رهبران آگاه و کاردان، انقلاب شکست خورده را به پیروزی برساند، و خواسته های خویش را به استبداد و ارتجاع تحمیل نمایند. باید به قدرت توده ها باور کرد و به آنان عشق ورزید تا بتوان در دل شان نفوذ کرد. همانگونه که  پیشگامان جنبش نوین کمونیستی ایران در تاریکترین دوران سیاه پلیسی در پیش گرفتند و با آن نیروی انگشت شمار موتور انقلاب را به حرکت درآوردند.
دورانهای سرنوشت ساز لحظات بی بازگشت است. جنبشی می تواند از طوفانها و سیل حواث آن با پیروزی عبور کند، که استراتژی انقلابی و سیاست راهبردی آن از حمایت اکثریتیِ توده های کارگر و زحمتکش برخوردار باشد. این جنبش زمانی قادر است به تغییرات بنیادین در جامعه دست بزند، که قدرت خود را از شوراها کسب کرده باشد. این شوراها نه ساخته و پرداخته ی احزاب سازشکار و نقاب بر چهره و پرچم دار خرده بورژوازی، که بنا به موقعیت متزلزل اقتصادی این قشر با دست چپ و صد البته بدروغ پرچم طبقه کارگر را بلند کرده اند و با پای راست در خوان سفره ی سرمایه داری اطراق نموده اند، بلکه از درون خود طبقه که اکثریت جامعه را تشکیل می دهد و در بطن جنبش شکل میگیرد. 

شرایطی که جنبش انقلابی ایران امروز با آن روبروست تفاوت های آشکاری در مقایسه با گذشته دارد. اگر در مقاطعی سنگینی مبارزه بر دوش پیشروان انقلابی بود، امروز به سبب رشد فکری در بخش وسیعی از جامعه، خصوصأ در جنبش کارگری و دیگر اقشار زحمتکش، از زنان و مردان آزادیخواه و انقلابی گرفته تا جوانان، بدون اینکه ترسی از شنکنجه و کشتار و اعدام و حبس های طولانی در دل راه بدهند، درگیر کار مطالعاتی و مبارزه هستند. طبیعی است در شرایط سرکوب و ارعاب بخش وسیعی هنوز نتوانند از گرفتارهای مکاتب انحرافی و آلوده به تعفن لیبرالیسم و مذهب و عرفان خلاص شوند، اما کدام توده است دچار اشتباه و انحراف نشود، در شرایطی که خرده روشنفکر جامعه، اخبار برگرفته از مدیای سرمایه داری را بنام تحلیل جا می زند. بی بضاعتی سیاسی، نظری و فکری باعث شده است وظایف اصلی سازمانها و جریانات سیاسی، جای خود را به خرده کاری ها و روش های تقلید گرایانه بدهد. بنام دفاع از کارگران، کمیته های کارگری زده می شود، که در مواردی زیر پوشش این کمیته ها و به بهانه کمک مالی به خانواده کارگران زندانی از مردم اخاذی شده است. زیر ردای لیبرالیسم شعار سوسیالیسم داده می شود، دیکتاتوری پرولتاریا هم ردیف دیکتاتوری سرمایه داری معرفی می شود. بر علیه سانسور سخن رانده میشود و مطلب نوشته می شود، اما خود، به سانسورچیان متبحری تبدیل شده اند. بنام دمکراسی و حق تعیین سرنوشت، مبلغ جریان پ ک ک و شاخه های اقماری آن می شوند، جریانی که نه تنها امروز متحد منطقه ای امپریالیزم امریکا وغرب و روسیه شده است، بلکه از گذشته و با استفاده از امکانات مادی و معنوی حکومت های سوریه و جمهوری اسلامی وظیفه ی نگهبانی از مرزهای این دو حکومت را متقبل شده بود. حال آن افراد و جریاناتی که افتخار دارند در آن مقطع سرنوشت ساز، یعنی همان زمانی که رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی قدرت خود را تثبیت نکرده بود،  دست به اسلحه نبردند، پرونده مبارزه مسلحانه را به تاریخ سپردند و جنبش چریکی پیشگامان فدائی را ماجراجوئیِ عده ای جوان معرفی می کردند، مگر نه این بود که در دالان های تاریک بدنبال افراد برای ایجاد رابطه و یا مذاکره با رژیم برآمدند. امروز چگونه است از عملیات پ ک ک، که تاکنون حتی یک عنصر اصلیِ رژیم را مورد هدف قرار نداده است، چه رسد به مبارزه در جهت منافع مردم، و رهبران آن علنأ اعلام می کنند از هر کشوری که پیشنهاد کمک داده شود، می پذیرند.! بنام باصطلاح مبارزه مسلحانه در دفاع از آن برآمده اند. «در اینجا باید تاکید کنم هیج فرد و جریانی این اعتراف آشکار رهبران این جریان را نمی تواند، با دو تاکتیک سوسیال دمکراسی در انقلاب دمکراتیک اثر معمار کبیر انقلاب اکتبر توجیه نماید، چرا که آن تزهای  لنین بحث دیگری است و اینجا مجال پرداختن به آن نیست.» 

آیا تضاد عمده ی زحمتکشان و محرومان خلق کرد، فقط تضاد خلق با حکومت های سرکوبگر ترکیه است. و یا تضاد اصلی کار و سرمایه است، که چنین محرومیت ها و جنایت ها را بر این خلق و زحمتکشان و محرومان دیگر خلقها اعمال نموده است. اگر "بفرض" گفته ی شما درست باشد، آنموقع رابطه ی این تضاد را با سازشهای این جریان که از سالهای اواخر دهه هشتاد بدنبال آن بوده است، چگونه می توانید توضیح دهید. و چرا امریکا و غرب در دهه نود وقتی عبداله اوجالان بدنبال میانجی برای پایان دادن به مسئله پ ک ک، با دولت ترکیه، و نه «مسئله کرد»، که بهانه ای بیش برای کسب موقعیت این جریان بورژوا ناسیونالیست نبوده است، آنموقع هیچ کشوری حاضر نشد، به او پاسخ دهد. این در حالی بود که در آنموقع ده ها روستای کردستان توسط ماشین نظامی حکومت با خاک یکسان شد، جشن نوروز مردم با توپ و تانک بخون کشیده شد، و صدها هزاران مردم محروم منطقه آواره شدند. و در وضعیت اسفبار معیشتی برای یافتن لقمه نانی به لشگر کارگران ارزان تبدیل شدند. 

حماقت محض است اگر کسی تصور کند، آنروز یاغیان غرب در راس آن امپریالیزم امریکا از وقوع این جنایات بی خبر بودند. اتفاقأ بر عکس، آنان با طرح و برنامه و به بهانه جنگ سرد مخرب ترین سلاح ها را در اختیار دولت ترکیه قرار دادند تا این کشتارها صورت بگیرد. این سرکوب در ادامه ی جنایاتی بود که از دهه شصت میلادی بتوسط کودتاچیان و با همدستی تبهکاران مذهبی تحت رهبری فتح اله گولن ها، برای نابودی جنبش انقلابی ترکیه شروع شده بود، و کمونیست ها اولین هدف این ترورها و کشتارها بود.  دلیل کاملا روشن بود، ترکیه بعنوان هم پیمان منطقه ای امپریالیزم و عضوء ناتو، باید سیاست نظم نوین جهانی را در زیر خاکستر این جنایت ها باجرا می گذاشت. این سیاست اجرا شد و استثمار نوین با لشگر مزد بگیران بی مزد جان گرفت. امروز بسیاری از دولت های منطقه برآنند نظام اقتصادی آنرا الگوئی برای اقتصاد خود سازند. و حالا باید از متحد قابل اعتماد شان، یعنی پ ک ک بنام جنگ با داعش برنامه ها و اهداف مهندسی شده ی نظام را پیش ببرند. داعش که از دست آوردهای جنایات آمیز خودشان در عراق است، در شرایط فعلی کارسازترین ابزاری است که توانسته اند با راه اندازی و تجهیز آن، منطقه خاورمیانه و افریقا را که از غنی ترین منابع و ثروتهای زیر زمینی و لشگر نیروی کار ارزان برخوردار است، به آتش و خون بکشند. این جنایت آفرینیِ امپریالیست ها چه اهدافی را می تواند دنبال کند، جز اینکه به بهانه مبارزه با داعش، به ماهیت تروریستی خود پرده استتار بکشند، از بروز جنبش های انقلابی در منطقه جلوگیری کنند، زمینه های تاراج ثروت ملل منطقه را برای دراز مدت فراهم کند، و از آوارگان این جنگ و ترور بردگان بی مزد سرمایه داری را تامین کنند. و در آخر امر سیاست اقتصادیِ نئولیبرالیزم را در این کشورها که باید ویران و مجدد ساخته شود، پیاده سازد. همان گونه که در شیلی حکومت مردمی سالوادور آلنده و هزاران آزادیخواه و کمونیست را با فاشیزم پینوشه بخون کشید و دکترین اقتصادی مکتب شیکاگو را پیاده نمود. و همچنان که تنور جنگ بین خمینی و صدام، را گرم کرد تا جنبش انقلابی ایران را بخون کشید. این جنگ فقط برای خمینی حیوان نعمت نبود، بلکه به ارباب یاغی نیز امکان دیگری آفرید تا با فروش سلاح به این رژیم، ضد انقلابیون کنترا در نیکاراگوا را با پول این تسلیحات بر علیه ساندیستها و مردم محروم این کشور تجهیز و مسلح نماید. 

این افراد و جریانات شاید هنوز هم همانند دوران شکست انقلاب به تضاد امپریالیست ها در تقسیم ثروت ملل جهان چندان توجهی قائل نباشند. و فجایع جنایت آمیز خاورمیانه و دیگر نقاط جهان را که به آوارگی و کشته شدن میلیونها انسان از زنان و کودکان گرفته تا سالخوردگان و جوانان منجر شده است، با مسائلی همچون دمکراسی، حقوق و بشر، مسئله ملی، دیکتاتوری، فاشسیم و تروریسم از نوع داعشی مرتبط بدانند. برگردیم به تاریخ ببینیم فاشیسم و دیکتاتوری و تروریسم چگونه و چرا بوجود آمد، و در پیشبرد سیاست ها و اهداف نظام سرمایه داری چه مسئولیتی را برعهده گرفتند. دمکراسی و حقوق بشر سرمایه داری در نیم قرن گذشته کدام آوار این نظام را بکنار زده و حقایق را برملا نموده است. سازمان باصطلاح ملل و عفو بین المل که هر از گاهی با انتشار بیانیه ای علیه جمهوری اسلامی، دل برخی افراد و جریانات و سازمانهای حقوق بشری ایرانی را شکرآب کرده است، کدام اقدام عملی را بر علیه جنایت های این رژیم تبهکار و حکومت هائی از نوع عربستان سعودی بکار گرفته است. امروز پاپ فرانسیس همچون اسلاف خود خواهان پایان نظام های ایدئولوژیک شده است. این فریبکار شیاد این درخواست را در کجا و برای پایان دادن به کدام ایدئولوژی مطرح می سازد. او که در کنگره امریکا، این کشور را مهد آزادی و دمکراسی معرفی می کند و با تشویق و استقبال هارترین و متوحش ترین نمایندگان جهان سرمایه داری مواجه می شود، نه از پایان ایدئولوژی سرمایه داری و مذهب، که باعث نابودی جهان بشریت شده است. بلکه از تعطیلی ایدئولوژی مارکسیزم سخن می راند. او که در گذشته با کودتاچیان آرژانتین در سرکوب آزادیخواهان و انقلابیون همکاری کرده است، از میراث داران قبلی خود یعنی همان پروردگاران واتیکان این همدستان جنایت های نظام سرمایه داری، با افتخار تجلیل می کند. از تجاوزهای جنسی کشیشان با بی تفاوتی عبور می کند، و فرمان می دهد که کشیشان می توانند زنانی که سقط جنین می کنند، ببخشند. هدف این یاوه ها اگر قدیس نمودن فرمانروایان واتیکان و کلیسا ها، این ابناء تباهی توده ها نیست، و اگر دفاع آشکار از ایدئولوژی مذهب نیست، پس چیست.؟ این موعظه ها و فریبکاری ها برای گوش محرومان و زحمتکشان چندان غریب نیست. خمینی این حیوان مسلمان نیز در سال شصت و هفت پس از آنکه فرمان کشتار هزاران زندانی کمونیست و آزادیخواه را صادر کرد به رهبران رویزیونیست روسیه از این موعظه ها می خواند. او نیز ادعا می کرد ایدئولوژی اسلام بر اندیشه ی کمونیسم پیروز شده است. همانگونه که امپریالیست ها وقتی توانستند بوسطه ی فاشیزم، لیبرالیزم را از خطر کمونیزم نجات دهند، از بالای ویرانی هائی که بوجود آورده بود، مرگ کمونیزم را در ناقوس می دمیدند. اما سئوال اینست، اگر کمونیزم مرده است، و سرمایه داری یکه تاز جهان گشته است، پس دلیل این اتحادهای پلید و نامقدس مذهب و سرمایه داری در مقابل کیست و اینهمه هراس و وحشت جنایت و کشتار برای چیست.

یاد تمام جانفشان راه آزادی و سوسیالیزم گرامی باد

روزبه کوراغلی

پنجم اکتبر ۲۰۱۵ برابر با سیزدهم مهر ۱۳۹۴